تبليغاتX
ghazal_online

ghazal_online

kidnap my heart

گله میکرد ز مجنون لیلی
که شده رابطه مان ایمیلی

حیف از آن رابطه ی انسانی
که چنین شد که خودت میدانی

عشق وقتی بشود داتکامی
حاصلش نیست بجز ناکامی

نازنین خورده مگر گرگ ترا
برده یا دات نت و دات ارگ ترا

بهرت ایمیل زدم پیشترک
جای سابجکت نوشتم به درک

به درک گر دل من غمگین است
به درک گر غم من سنگین است

به درک رابطه گر خورده ترک
قطع آنهم به جهنم به درک

آنقدر دلخور از این ایمیلم
که به این رابطه هم بی میلم

مرگ لیلی نت و مت را ول کن
همه را جای OK کنسل کن

OFF کن کامپیوتر را جانم
یار من باش و ببین من ON ام

اگرت حرفی و پیغامی هست
روی کاغذ بنویسش با دست

نامه یک حالت دیگر دارد
خط تو لطف مکرر دارد

خسته از font و ز format شده ام
دلخور از گِردِلی @ (ات) شده ام …

کرد ریپلای به لیلی، مجنون
که دلم هست از این سابجکت خون

باشه فردا تلفن خواهم کرد
هرچه گفتی که بکن خواهم کرد

زودتر پیش تو خواهم آمد
هی مرتب به تو سر خواهم زد

راست گفتی تو عزیزم لیلی
دیگر از من نرسد ایمیلی

نامه ای پست نمودم بهرت
به امیدی که سرآید قهرت

+ نوشته شده در  Fri 11 Mar 2011ساعت 5:12 PM  توسط غزل  | 

چه حالی میشی وقتی ساعت 10 شب درست وقتی اوج سر حالیته بهت زنگ بزنن بگن بهترین معلمت فوت کرد؟ واکنشت چیه وقتی نمیتونی حرفش رو باور کنی؟ تا چند لحظه مات و مبهوت به یه نقطه خیره میشی و نمی تونی حتی یه کلمه حرف بزنی؟ راستی چرا همه ی ادم خوبا زود از این دنیا میرن؟ و چرا ادم بدا تا قیام قیامت می مونن؟ چرا هیچ درمانی برای س ر ط ا ن خ و ن وجود نداره؟ حتی از اوردن اسمش واهمه دارم ....درست وقتی اون رو رو درک می کنی و میشناسیش از دستش میدی و حسرت لحظه هایی رو می خوری که نمی دونستی کیه؟ اسمش زهراست....فامیلیش مدرسی معلم تاریخ دبیرستان دخترانه فرهنگ


پ.ن1:فاتحه برای زهرا مدرسی

پ.ن2:ميدانم که خسته بودی از تمام دردهايي که ذره ذره روحت را آب کرد ولي اين را بدان که من هميشه در همه حال به يادت هستم

+ نوشته شده در  Tue 15 Feb 2011ساعت 11:15 PM  توسط غزل  | 

تو عصر موشک و فضا، الاغ سواری عالیه
کنار بنز و زانتیا، دیدن گاری عالیه

بعد سیگار و پیپ و اکس، چپق کشیدن بهتره
ماهواره ها برن کنار، ستاره چیدن بهتره

بسکه فراوونه کلاغ، قناری قارقار می کنه
از هرچی آوازه خوشه، آدمو بیزار می کنه

سینما و تاتر چیه، سیا بازی قشنگ تره
رو حس و حال آدما، لی لی کنون نمی پره

اصغر آقا اَسی شده، موهاشو های لایت می کنه
زیر ابرو شو بر می داره، تیپ شو ری رایت می کنه

تو این قاراشمیش شدید، صغرا خانم ولنسیاس
عجب زمونه ای شده، دنیا رو باش دس کیاس

پیتزا و استیک ولش، سیخ جیگر نصیب ماس
آبگوش خوراک اعیوناس، اشکنه راس جیب ماس

از رپ و راک و پاپ نگو، ابرام غزل خونو می خوام
شبای صاف و ماه نو، صفای ایوونو می خوام

پپسی کولا ارزونی تون، قرتی بازی دیگه بسه
کاهو سکنجبین می خوام، آب قناتم هوسه

قدیم ندیما یادته؟ تهرون هوای خوبی داشت
شیرونیای حلبی، سقفای تیر چوبی داشت

آپارتمانای عجیب، با برج و بارو مد شده
مدرنه آب حوض کشی، باز دَسه جارو مد شده

عطرای پاریسی چیه، گلاب قمصر بیارین
تو جیبای بی برکت، یه مُش گل یاس بذارین

اینترنت و فکس و موبایل، تلویزیون و رادیو...
رد پای تمدنو، همینجوری بگیر برو...

شلوغ پلوغه سرمون، جا واسه دل نمی مونه
قدر من و تو رو حاجی، هیشکی دیگه نمی دونه

به جای ایمیل جون من، نامه ی دَسی بنویس
شیک بازی رو کنار بذار، اونی که هَسی بنویس

دنیا مثه راز بقاس، از صلح و آشتی بنویس
از روزگار خوبی که، اونوقتا داشتی بنویس

+ نوشته شده در  Mon 14 Feb 2011ساعت 6:15 PM  توسط غزل  | 

دشتي در آن سوي چشمان تو پيداست.
شعر نازنين!پيش از اين دست هاي خالي ات نقره داغ واژه هاي زرد سير و واژه هاي بي ضرر نبود.
دست سوالي سنگين تر از کوه ها بر دوش من بود
عشق کلافه از نبود تواز پشت شيشه سرک مي کشد
بي تو نام هيچ گلي را به ياد نمي آورم
هميشه به قصه هاي ساده قناعت مي کني.
مرگ چراغ روشن چشمانت را به دست باد سپرده است.
ابريشم شعر هايم را با ضريح روشن چشمانت متبرک مي کنم.
چگونه از شهر چنين ترسنده بگذرم

.

.

.


اميد را حس عميق انتظار تو ..براي گذراندن مشقت هاي نبودنت يادمان داده است.
به اين همه خواب هاي سرد يخ زده لبخند نگاه شيرينت تلاطم زندگي را بخشيده است.
پچپچه هاي هولناک زير روشنايي چشمانت دود شد.

پ ن :آزاده رقیمی

+ نوشته شده در  Mon 31 Jan 2011ساعت 4:48 PM  توسط غزل  | 

سلام....خوبین؟

فک کنم این آخرین آپیه که می کنم چون.....

چون پس فردا کارناممو می گیرمو.....خودتون تجربه دارین..

البته اگه اوضاع مساعد باشه هیچیو از خودم دریغ نمیکنم.....

دلتنگ بودم و خسته

آمدم تا ماه نگاهت را
از پشت پنجره بچینم اما
پائیز حرفهایت به هوای شعرم خورد

و رعد یادت در واژه هایم پیچید

تمام خاطرات کز کرده از تو

خیس شدند!

چه بگویم وقتی دیوانه وار

سمت گلهایی که دارم از تو به آب می دهم

در حرکتم وآخرش نمی دانم

 به کدام نا کجا آباد می رسم؟

تازه لهجه شعرم بهاری شده بود

که تو آمدی...........

ونگذاشتی لابه لای برگها شکوفه کنم

حالا از بهار نشانی نیست

تنها یک برگ؛که مرا می برد تا رویائی

که تا به حال ندیده ام

واینکه به او که هیچوقت فکرش را هم نمی کردم

چقدر فکر کردم؟؟!

                                         و هنوز دلتنگم.....



+ نوشته شده در  Sat 22 Jan 2011ساعت 5:39 PM  توسط غزل  | 

فقط درایران...

خبر فوری:هواپیمای تهران-شیراز سالم به زمین نشست.کارشناسان و متخصصان در حال بررسی هستند.

فقط یک ایرانی استعداد چت کردن همزمان با ۱۸ آی دی یاهو رو داره!

فقط یک ایرانی هنگام دور زدن با ماشین، بجای استفاده از راهنما، دستش رو بیرون از ماشین میاره!

فقط یک ایرانی میتونه بوسیله بوق ماشین از و احوالپرسی گرفته تا فحش ... استفاده کنه!

فقط در ایرانه که بعد از مراسم ازدواج به عروس و داماد به جای آرزوی خوشبختی انواع راه های کشتن گربه دم حجله را آموزش می دهند.

فقط در ایرانه که اگه دختری بهت محل نمی گذاره میگن می گن عاشقته! و اگر پسری بهت محل نمی زاره اوا خواهره!

فقط در سریال های ایرانیه که آدم خوباش فقیرند و پر از اعتقاد و آدم بداش پولدارند و دزدند و به هیچ وجه آدم ها نمی تونند هر دو خصلت را داشته باشند

فقط یک خواننده زن ایرانی، این نبوغ رو داره که با لباس شب بتونه تو کوه و کمر آواز بخونه

فقط یک پسر ایرانیه که بعد از ازدواجش تازه بیاد دوران شیرخوارگیش میوفته و به مادرش وابسته میشه

فقط یک فروشنده ایرانیه که اگه وارد فروشگاه بشی و مثلا یک پیراهن را ازش بخوای بیاره تا پرو کنی میگه "اگه میخری بیارمش"


فقط در ایرانه که داشتن زن با 7،8 تا دوست دختر امری اجتناب ناپذیره

فقط در عروسی ایرانیه که تعداد بچه ها از تمام میهمان ها و خدمه بیشتره

فقط یک مرد ایرانیه که مامانش رو بیشتر از زنش دوست داره

فقط در رستوران ایرانیه که تو بجای معاشرت با کسایی که باهاشون اومدی، بر و بر میز روبروت رو نگاه میکنی

فقط یک خانم ایرانیه که توی /س/و/پ/ر/ مارکت، سلمونی، مهمونی، صف مرغ و تخم مرغ، کفش پاشنه 25 سانتی میپوشه

فقط در ایرانه که تا یه مهمون خارجی میاد سریع دور و برش جمع می شن و می پرسن اجاره خونه اون ور آب چقدره؟

فقط یک پدر بیچاره ایرانیه که مجبوره خرج بچه هاشو تا زنده است بده بعد هم بگن بیچاره سنی نداشت سکته کرد!

فقط یه دختر ایرانی این استعداد رو داره که توی گرمای تابستون چکمه بپوشه و توی سرمای زمستون صندل

فقط یک ایرانیه که توی رستوران بعد از خوردن غذاش درخواست ظرف یکبار مصرف میده تا 2 لقمه باقیمونده غذاشو ببره خونه چون فکر میکنه پولداده

فقط یک ایرانیه که تو رستوران سالاد را شخم میزنه و قبل از اینکه غذا رو براش بیارن سیر میشه

فقط یک پدر و مادر ایرانی هستند که چه بچشون 4 سال داشته باشه چه 40 بازم این اجازه را دارن که حتی به آب خوردن بچشون نظارت کامل داشته باشن

فقط ایرانی ها هستند که معتقدن که هنر، فقط و فقط نزد خودشونه

فقط ایرانی ها هستند که در فرودگاه ها یه 40/50 کیلو اضافه بار دارن

فقط ایرانیها هستند که باز هم در رستوران همون هتل دوربین بدست از غذا و همه توریستهای دیگه در حال خوردن غذا بدون اجازه فیلم میگیره تا به همه بگه من کجا بودم

فقط در اداره های دولتی ایرانه که هیچ وقت حق با مشتری نیست و هر یک از کارکنان خود مدیر کل آن اداره هستند و در ضمن به نشانه خاکی بودن کفشهاشونو زیر میز پارک میکنند و با دمپایی در اداره ميچرخه.

فقط در اداره های دولتی ایرانه که امکان داره پرونده های شما گم بشه.

فقط در ایرانه که پسر به پسر تیکه میندازه تا پیش دوست دخترش کلاس بزاره!

فقط یک ایرانی هست که پیش از یاد گرفتن کامپیوتر، می تونه فیلتر رو دور بزنه! 

 


+ نوشته شده در  Sun 16 Jan 2011ساعت 9:2 AM  توسط غزل  | 

نمک شناس

او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشكیل داده بودند. روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند.

در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و كار داریم و قوت لایموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم؟! بیائید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم كه تا آخر عمر برایمان بس باشد.

البته دسترسى به خزانه سلطان هم كار آسانى نبود. آنها تمامى راهها و احتمالات ممكن را بررسى كردند، این كار مدتى فكر و ذكر آنها را مشغول كرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممكن را پیدا كردند و خود را به خزانه رسانیدند.

خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و ... بود. آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلاجات و عتیقه جات در كوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در این هنگام چشم سر كرده باند به شى ء درخشنده و سفیدى افتاد، گمان كرد گوهر شب چراغ است، نزدیكش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمك است!

بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد بطورى كه رفقایش متوجه او شدند و خیال كردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند. خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟ او كه آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت : افسوس كه تمام زحمتهاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمك گیر سلطان شدیم، من ندانسته نمكش را چشیدم، دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است كه ما نمك كسى را بخوریم و نمكدان او را هم بشكنیم و ...

آنها در آن دل سكوت سهمگین شب، بدون این كه كسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند. صبح كه شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند كه شب خبرهایى بوده است، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان نیستند، اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد، آنها را كه باز كردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى دقیق كه كردند دیدند كه دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى كرد و ...

بالاخره خبر به گوش سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیك صحنه را مشاهده كرد، آنقدر این كار برایش عجیب و شگفت آور بود كه انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! این چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنكه مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور كه شده باید ریشه یابى كنم و ته و توى قضیه را در آورم ...

در همان روز اعلام كرد: هر كس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیك او را ببینم و بشناسم.

این اعلامیه سلطان به گوش سركرده دزدها رسید، دوستانش را جمع كرد و به آنها گفت : سلطان به ما امان داده است، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید. آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى كردند، سلطان كه باور نمى كرد دوباره با تعجب پرسید: این كار تو بوده ؟ گفت : آرى.

سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این كه مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى؟
گفت : چون نمك شما را چشیدم و نمك گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت ...

سلطان به قدرى عاشق و شیفته كرم و بزرگوارى او شد كه گفت : حیف است جاى انسان نمك شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حكومت من كار مهمى را بر عهده بگیرى، و حكم خزانه دارى را براى او صادر كرد.




+ نوشته شده در  Mon 27 Dec 2010ساعت 8:29 PM  توسط غزل  | 

سبک های مختلف موسیقی....

عکسا انیمیشنه تا کامل لود بشه صبر کنین....

 پاپ

کلاسیک

هیپ هاپ

رپ

 تکنو

دث متال

پاورمتال

اسپید متال

تکنو به همراه اکس

در هنگام رانندگی

 

خوب بود؟؟

+ نوشته شده در  Fri 10 Dec 2010ساعت 4:55 PM  توسط غزل  | 

چرا خدا مردها رو افرید؟؟؟؟؟؟؟واقعا چرا؟؟؟؟؟

چرا خدا مردها را آفرید؟

1.      هدف خاصی نبود 

2.      گِل اضافه مونده بود

3.      نسخه آزمایشی بود

4.      اصلا کار خدا نبود

 

 

  چرا خدا مردها را از روی زمین برنمی دارد؟

 

1.     از نظر خدا مردها وجود خارجی ندارند

2.     مگه ما روی زمین مرد هم داریم

3.     وجود اینگونه از درندگان برای موازنه جمعیت روی زمین ضروری به نظر میرسد

4.     حالا چه عجله ایه؟

 

اگه خدا مردها را نمی آفرید چی می آفرید؟ 

 

1.     چیز خاصی نمی آفرید

2.     پیراشکی

3.     خروس دریایی

4.     فضای خالی

 

اگر جمعیت مردها منقرض شود چه می شود؟ 

 

1.     مگه قراره اتفاقی بیافته

2.     خارشتر کویر لوت که آفت نداره

3.     اکوسیستم به شرایط بدون انگل برمی گردد

4.     یه هیولا کمتر دنیا قشنگتر                 

     

چه وقت مردها عاشق می شوند؟

1.     چه وقت مردها عاشق نمی شوند!

2.     هر وقت مامانشون بگه

3.     چون یکدفعه می شوند خودشان هم نمی دانند که کی می شوند

4.     یک روز از همین روزا !

   

  مردها چه وقت عشق قبلی خود را فراموش می کنند؟ 

 

1.     در همون وقتی که عشق جدید خود را کشف می کنند

2.     جدید و قدیم نداره فقط بازیگر نقش زن عوض میشه .(قانون 4 نیوتن)

3.     بستگی تام و تمام به میزان تستسترون دارد.

4.     رابطه مستقیم با نظر مادر بزرگ کودک فهیم دارد.

  

مردها معمولا هر چند مدت یکبار عاشق می شوند؟

1.     هر شب

2.     هر وقت که خدا بخواد

3.     هر وقت تستسترون بگه

4.     سیکل خاصی ندارند

   

  مردها وقتی تصمیم به ازدواج می گیرند چه کار می کنن؟ 

 

1.     اون موقع نمی تونن کار خاصی بکنن!

2.     تمام تلاششون رو می کنن که بتونن 1 کاری بکنن!

3.     به مامانشون می گن که 1 کاری بکنه چون دیگه وقتشه که اونا رسما خیلی کارا بکنن!

4.     می رن کلاس آمادگی جسمانی!!

  

 

وقتی مردها تصمیم می گیرن ازدواج کنن چی می گن؟

1.     چیزی نمی گن چون وقت عمله 

2.     وقت نمی کنن چیزی بگن

3.     اولش چیزی برا گفتن ندارن ولی بعد که خرشون از پل گذشت نطقشون باز میشه

4.     در این برهه از تاریخ طبیعی هیچ کس نمی فهمه که اونا چی می گن

 

 مردها چطور زن زندگی شون رو می گیرن؟

1.     با دست

2.     با تور

3.     با چنگول

4.     با زبون 


 

معیار مردها برای انتخاب همسر چیه؟ 

 

1.     هر که پیش آمد خوش آمد

2.     به روش جستجوی ترتیبی در لیست سیاه

3.     ده بیست سی چهل

4.      به قول مادر بزرگ پسر، دختر مثل پارچه می مونه هر روز 1 مدل بهترش میاد، وامیستن بهترش بیاد

.
.
.
.
.
.
.

 چند بار گفتید واقعاً،واقعاً !! خیلی به مردها خندیدید! 

پس نتيجه اينكه:

خدا مردها را آفريد كه گاهي خانمها را بخندانند و اغلب اوقات آنها را حرص بدهند ! 
 


شوخی کردما......

دخترا منتظر جوابم....

+ نوشته شده در  Fri 26 Nov 2010ساعت 11:59 AM  توسط غزل  |